عشق
عشق

حرفش رو مزن
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش رو مزن
ابتدای یک پریشنانیست حرفش رو مزن
گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو
چشمهایم بی تو بارانیست حرفش رو مزن
آرزو داری که دیگر برنگردم پیش تو
راهمان با اینکه طولانیست حرفش رو مزن
دوست داری بشکنی قلب پریشان من رو
دل شکستن کار آسنانیست حرفش رو مزن
خوردی سوگند که روز عهد ما رو بشکنی
این شکستن نا مسلمانیست حرفش رو مزن
حرف رفتن میزنی وقتی که محتاج توام
رفتنت آغاز ویرانیست حرفش رو مزن
لبخنده پنجره
تو یک پنجره سوی دیوار عشق
تو آهنگ زیبای گیتار عشق
تو زیباترین گل به گل خونه ی
تو عطر قشنگ گل پونی
توی یک مسافر به سوی بهشت
توی وارث عطر و بوی بهشت
تو تقویم سرد سکوت منی
تو آواز ناب فلوت منی
تو زیباترین شعر این هنجره
تو لبخند دیوارها پنجره
تو خاتون شبهای شعر منی
تو آهنگ زیبای شعر منی
یه دل ساده دارم که گرفتاره غمه
از این دل هر چی بیگم میدونم خیلی کمه
به خودم میگم چرا از اینجا خسته شدم
نمی تونم بپرم مرغ پر بسته شدم
دل من میگه نشین برو سمت آرزو
با زبون عاشقی درد و دلها تو بگو
یه دل ساده دارم که خریدارش تویی
اون در انتظارته میدونه یارش تویی

تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی هم نفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر اینه بدانید چو هست
نه آن وقت که افتاد و شکست
غمم در فهم امثال شما نیست
مرا جز گریه یاری با وفا نیست
اگر چه عشق یعنی غم و اما
دل عاشق به درمان مبتلا نیست
دلم تا شاخه ي غم در خودش کاشت
ترک هاي زيادي باز برداشت
چه ميشد چون تمام مردم شهر
شب تنهايي من مونسي داشت؟

در این دنیا کسی مرحم اسرارکسی نیست
من تجربه کردم کسی یار کسی نیست

شاپرک بالت شکسته
پر و پرواز تو بسته
می بینم غم را تو چشمات
چه غریبونه نشسته
شاپرک خواب قناری
چه جوری دوام میاری
گلا پژمرده و زردن
تو عجب طاقتی داری
شاپرک دردت به جونم
تو را از خود من میدونم
بذار یه شعری که گفتم
واس دلت بخونم
شاپرک دل توی سینه
ساعتها تنها میشینه
وقتی که شب میرسه از راه
خواب پرواز رو میبینه
واسه زخمات یه دوا نیس
دلم از دلت جدا نیس
توی این غربت جون گیر
یه نگاه آشنا نیس
هر جا که میری خزونه
غروبه دل نگرونه
آفتابش جونی نداره
اما شب اینجا می مونه
نمی دونم مثل بارون
رو کدوم شونه ببارم
روی شاخه ها تو غربت
شاپرک من تو را دارم

گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!....
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند..... خنده کرد و دل ز دستانم ربود....
تا به خود باز آمدم او رفته بود.... دل ز دستش روي خاک افتاده بود....
جاي پايش روي دل جا مانده بود

توی این دنیای ظلمت
توی این دیار وحشت
من به تو نمی رسم باز
دلم من مونده تو حسرت
من تو این خونه رنگین
موند ام تنها و غمگین
رو دلم نشسته اما
یه غم بزرگ و سنگین
چه شد اون حرفای آبی
چه شد اون اشک و بی تابی
دیگه رفتی تو ز پیشم
تو با اون عشق سرابی
تو واسم می خوندی ای گل
همچو اون صدای بلبل
آخه من شدم اسیرت
تو بودی برام یه سنبل
پشت اون لبهای خندون
تو بودی برام نمکدون
تو که رفتی تنها موندم
شدم اون بلبل بی دون
که نمی تونه بخونه
رو و بوم و ایوونه خونه
بی تو هستم من ویرونه
من کردی تو دیوونه

منتظرم که گل دهد
درخت آرزوی من
قشنگ و تازه تر شود
تمام رنگ و بوی من

دوستت دارم
دیگر از هر چیز بیزارم
مثل ابری بهاری می بارم
برو ای آن که بعد دیدارت
گره افتاد در همه کارم
پدرم با نگاه خود می گفت
لایق لای جرز دیوارم
مادر مدتیست می گرید
چون گمان میکند که تب دارم
این روزها خود م دارد
باورم می شه که بیمارم
یک نفر گفت خوب خواهم شد
به فراموشیت که بسپارم
گفتم ای عشق اگر بعد از این
بدهی مثل قبل آزارم
به تمام حرمتت سوگند
روی قلبت گلوله می کارم
من به تو خیلی مدیونم
ولی به خود بیشتر بدهکارم
هر چه به من گذشت حقم بود
من به بیشتر از این سزاوارم
تو چه گناهی داری ای نازنین
مرگ بر من که دوستت دارم
به سراغ من اگر می آید
نرم و آهسته بیاید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک و تنهایی من

دست شیطانی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
روی من می خندد

یک نصحیت: مواظب خودت باش
بک خواهش: اصلا عوض نشو
یک آرزو: فراموشم نکن
یک دورغ: دوستت ندارم
یک حقیقت: دلم برات تنگ شده

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می روید
قارچ های غربت؟
من نمیدانم؟
که چرا میگوینداسب حیوان نجیبی است وکبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست؟
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را باید شست و جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست
واژه ها باید خود باد و واژه ها باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زند گی آب تنی کردن در حوضچه ی ((اکنون)) است


آفتابگردان با غم همچنان
از تو می خواهد که خورشیدش شوی
گر به احساسش بتابی نور مهر
غرق شعر ناب نوشینش شوی

عشق زیبایی که من را میکشید
مرغ رویای درون شعر من
سوی تو میامد و پر میکشید
دلم غمبار و غمدار و غمینه
نصیبم از همه دنیا همینه
زبس جور و جفای یار دیده
میان حلقه ی غمها نگینه
شب شاید اند یشه ای برای ماندن
و روز شاید کوله باری آماده سفر
این جسم من از خاک است
هم خاک شود روزی
این خط من از دفتر هم
پاک شود روزی
شاید بکنی یادم
افسرده شوی روزی

یک عمر فقط غصه و رنجم داداند
در دار مکافات شکنجم داداند
آن لحظه که مانوس شدم با غم تو
پنداشتم ای دوست که گنجم داداند

باز هم من خیره ماندم بر لبت
تا به لبخند قشنگی باز شد
گویی ار آن لبخند زیبای تو
صد هزاران غنچه با هم باز شد
گفتی که اگر شود میایم ولی مرد این دل و آخرش به او سر نزدی
در کوچه ای من دوباره از تو خواهش می کنم
تو می روی و من رد پایت را نوازش میکنم
گفتم شبی تکلیف چشمم را مشخص کن و تو
گفتی صبوری کن که دارم آزمایش می کنم
خورشيد را دوست دارم به خاطر طلوعش
طلوعش را دوست دارم به خاطر غروبش
غروبش را دوست دارم به خاطر سرخیش
سرخیش را دوست دارم به خاطر اینکه رنگ قلبم است
قلبم را دوست دارم به خاطر اینکه جایگاه توست
اسم : عابر سر گردان
خیابان : عشق
کوچه : وفا
پلاک : محبت
منزل : سر خانه شور و شوق جوانی
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
و خواب دیده ام مرا کنار می زند
غروب که می شود خیال چشمان تو
تو را دوباره در دله شکسته جار میزند
یکی نگاه می کند یکی گناه می کند
یکی سکوت می کند یکی هوار میزند
عشق درد مشترک میان ماست با همه
کس که شعر گفته یا که تار می زند
درست مثل بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ و گل به دستش انار میزند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به حرم عشق خویش دار می زند

یاد
آن روز که در صفحه شطرنج دلت شاه عشق بودم با کیش رخت مات شدم
هر چه باشی نازنین ایام خارت می کند هر چه باشی شیر دل دنیا شکارت می کند

شنیدم می خواهی بری و من را تنها بذاری
هر چه یاد و خاطره ست پشت دلت جا بذاری
شنیدم گفتی نگاهش واسه چشمام عادیه
هر چیزی حدی داره محبتا ش زیادیهشنیدم می خواهی یه مدتی ازم دوری کنی
این رسمش با این دیوونه اینجوری کنی
شنیدم همین روزا بازم می خوای بری سفر
بسلامت عزیزم اما همینجور بی خبر
شنیدم خسته شدی از بازیهای سر نوشت
نكنه یک بار دیگه بی می می خواهی بری بهشت
شنیدم گفتی که سر نوشتمون دست خداست
اما تو خوب می دونی حسابت از همه جداست
شنیدم گفتی باید برم سراغ زندگیم
حرف تو یعنی بسوزم توغم آوارگیم
شنیدم گفتی با اینکه خیلی چیز یادم داده
نمی دونم چه شده که از چشم افتاده
شاید تموم این شنیدنیها شایعه است
از تو نمی پرسم گفته باشی فاجعه است
اگه یک زنبور نیشت زد ناراحت نشو چون آن هم
مثل من خیال کرده تو گلی

زهر نیش دوست از زهر نیش عقرب بدتر است پس بزن عقرب که دردش کمتر است

ابری ترین هوا رو در چشم تو می بینم
شبا به زیر بارن به یاد تو می شینم
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ومیفروشم به شما
تا با آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنها یتان تا تازه شود

اگر خواهی جهان در کف و اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد


هر که می گه یک رنگی است
من که نگاهش می کنم
رنگین کمان رنگیست


